X
تبلیغات
آرامش

آرامش

 

خدایا مرسی  ....

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم فروردین 1393ساعت 12:32  توسط کیمیـــا  | 

92

۹۲ عزیزم ...

چقدر وداع کردن باهات برام سخته ...

 وقتی به ۳۶۵ روی که مثه یه دوست عالی کنارم بودی فک میکنم و به امروز میرسم و میبینم فقط چند ساعت دیگه کنارمی .... خیلی دلتنگت میشم ...

تو واقعا یکی ازبهترین سال های زندگی من بودی و هستی ....

مگه میشه هدیه یکی ازروزای بهاری تو بهم زیارت امام رضا باشه و من بگم اون روز بد بود ؟؟

مگه میشه سالی که خوشبختی و ازدواج دوستام رو توش دیدم بد باشه ؟؟

سالی که پیشرفت درسی عالی داشتم

سالی که عیدیشو ۱هفته قبل رفتنش بهم داد و منو واقعا سوپرایز کرد

سالی که پیشرفت  زیادی رو تو زندگی عزیزنرین کسام دیدم

برکت تو انقدر زیاد بود که من ساعت ها واسه شمردنش باید وقت بگذارم

ولی مهم تر از همه اینا برام ۷سینیه که تو برام چیدی .....

 

 "سایه " پدر و مادرم

"سلامتی " پدر ومادرم

"سلامتی " برادرم و خواهرام

" سلامتی " خودم و دوستام

" سرزندگی " و شادی خودم و خانوادم

" سکه " ها و پولی که از کار خودم دستم رسید

" سعادت " و خوشبختی اطرافیام

 

 خلاصهه اینکه انقدر حس خوبی به خودت و این روای آخرت و این هوای ابری و فوق العاده خوبت دارم که بین همه شلوغی و کاراهای روزای آخر سال اومدم که این لحظات رو ثبت کنم تا همیشه تو خاطرم بمونه ....

 

دوستای عزیزم

۱ دنیا انرژی + و حسای خوبو براتون آرزو میکنم

امیدوارم روز پایانی سال ۹۳ وقتی داریم به ۳۶۴ رو قبلش فک میکنیم از خوشحالی و حسای عالی همه وجودمون پر باشه !!

امیدوارم اون چیزی که خدا برای هممون میخواد پیش بیاد ... چون خدا خیر و خوبی مطلقه پس مطمئنم جز خوبی سر راهمون قرار نمیده

دوستون دارم

 

۹۳ جان ! ما آماده ایم .... :)

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1392ساعت 13:4  توسط کیمیـــا  | 

این همون نوشته ای بود که بهش احتیاج داشتم ... :)


"نيكوس كازانتزاكيس" نويسنده زورباي يوناني، نقل مي كند كه در دوران كودكي، يك پيله ابريشم را بر روي درختي مي يابد.
درست هنگامي كه پروانه خود را براي خروج از پيله آماده مي سازد،اندكي منتظر مي ماند.

سرانجام چون خروج پروانه طول مي كشد تصميم مي گيرد اين فرايند را شتاب بخشد.
با حرارت دهان خود آغاز به گرم نمودن پيله مي كند، تا اينكه پروانه خروج خود را آغاز مي كند.
اما بال هايش هنوز بسته اند و اندكي بعد مي ميرد...

كازانتراكيس مي كويد:" بلوغي صبورانه با ياري خورشيد لازم بود، اما من انتظار كشيدن را نمي دانستم"!...
آن جنازه كوچك تا به امروز، يكي از سنگين ترين بارها بر روي وجدان من است.
اما همان جنازه باعث شد درك كنم كه يك گناه كبيره ي حقيقي وجود دارد؛
"فشار آوردن بر قوانين بزرگ كيهان"!
بردباري لازم است و نيز انتظار زمان موعود را كشيدن و با اعتماد راهي را دنبال كردن،كه خداوند براي زندگي ما برگزيده است.

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اسفند 1392ساعت 13:57  توسط کیمیـــا  | 

سکوت



گاهی وقتا که کلافه و بی حوصلم و علتش رو می دونم خوشحالم ... حداقل میدونم چرا ناراحتم ....

ولی این چندروزه خیلی بی حوصلم و علتشم نمیدونم ... اینجوری بیشتر کلافه میشم .....

تهشم واسه اینکه کمتر فک کنم میخوابم و 3,4 ساعت بیداریمم تو اتاقم فیلم میبینم ........


دوس ندارم با کسی حرف بزنم .... حتی چت یا اس ....


اینجام بسکه نوشتم و حوصله م نشد ادیت کنم  همش شده پست موقت ....

:(



+ نوشته شده در  جمعه چهارم بهمن 1392ساعت 19:45  توسط کیمیـــا  | 

کاش میشد راحت عوضشون کرد ...

هیـــچ چیــــز " مـــحـــصـــورتـــان "  نمــــی کـــنـــد مـــگــر "افـــکـــارتـــان"

هیـــچ چیــــز "مــحـــدودتـــان" نمــــی کـــنـــد مـــگــر "تـــرســـهــایــتـــان"

هیـــچ چیــــز "مــجـــبـــورتـــان" نمــــی کـــنـــد مـــگــر "اعتـــقـــاداتـتــــان"

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم دی 1392ساعت 23:17  توسط کیمیـــا  | 

مراقب


این همه درس خوندن تو روزای امتحانات 1طرف ، اون مراقبای عجیب و غریبم 1طرف ...

من زیاد اهل تقلب نیستم مگه اینکه خود استاد - مراقب راحتمون بذاره یا اینکه دوستام واقعا نخونده باشن... دیگه وجدانم راضی نمیشه که بهشون نرسونم ! فک کنم واسه جبران اون همه سخت گیری که تو این دانشگاه به ما میکنن این یکی حقمونه ...

خلاصه اینکه چندروز پیش یه امتحان بی نهایت سخت داشتیم و من بخاطر اینکه برسم بخونمش امتحان قبلش رو نرفتم سرجلسه ( تو دانشگاه ما اگه نریم اون درسو حذف میکنن ) ... توی فرجه 2تا امتحان همه کتابو که حدود 300 صفحه بود خوندم و با خیال راحت رفتم دانشگاه که حتما با نمره خوب پاس میشم ...

ولی وقتی برا امتحان رفتم دیدم که رایانه ای هست یعنی اینکه اصلا نمیشه تمرکز داشت و توی امتحانات رایانه ای ترتیب سوالات برا هر دانشجو با دانشجوی دیگه فرق داره ...

امتحانم طبیعتا تستی بود ... ولی انقده سخت بود که احساس کردم اگه با دوستام هم فکری نکنم پاس نمیشه ^_^

با مراقبه حرف زدم که چندتا تستو با بچه ها چک کنیم که مطمئن شیم درستن ؟  اونم که پایه بود اوکی داد و گفت که میتونیم باهم حرف بزنیم فقط 1 مراقبه دیگه هست که اون نباس ببینه :دی

بعد که تستا رو باهم چک کردیم و چندتاشم مراقبمون از بچه های دیگه پرسید و به ما رسوند و چون خودشم هم رشته ی ما بود هرچی یادش بود بهمون گفت

ماهم کلی خوشحال شدیم .... بعد اون همه خوندن و دوره کردن دیگه امیدمون به این بود که پاس میشه !


ولی مگه میذارن خوش باشیم ما ؟؟؟؟ -_-

آخرای امتحان بود که نفر کناریم ازم پرسید کدوم گزینه نشون میده که چقد تایم داریم ؟؟

خواستم بهش بگم که یه مراقب سخت گیر رسید و .....

 مراقب 1 همش به من دلداری میداد که نگران نباش و این حرفا کارت ندارن ... منم با خیال راحت اومدم بیرون

ولی از اون روز تا الان که امتحاناتم تموم شدن همش نگرانم که نکنه بعد از اون همه خوندن بندازن منو ؟؟ :((((((

کلا من تو این زمینه زیاد خوش شانس نیستم

چند ترم پیشم توی مسیر دانشگاه توی تاکسی بودم و داشتم با دوستم حرف میزدم ، بهش گفتم که من این همه فرمول نتونستم حفظ کنم :( بعد 1برگه از کتابمون که تمام فرمولا توش نوشته بود رو بهش نشون دادم و گفتم خوبه اینو ببریم همرامون ؟؟؟ :دی و کلی شوخی کردیم و خندیدیم ...

ولی وقتی خواستیم پیاده شیم دیدم اون خانومی که جلو نشسته یکی از مراقبای همیشگیمونه :دی

بماند که من اون برگه رو همرام نبردم سرجلسه ولی واسه اون امتحان این مراقبه همه رو بیخیال شده بود و تمام مدت نشسته بود کنار من :))))




+ نوشته شده در  جمعه بیستم دی 1392ساعت 18:14  توسط کیمیـــا  | 

خدای من



من دینم رو دوس نداشتم !

بهتره بگم اون چیزی که به اسم دین به من نشون میدادن رو دوس نداشتم

به من گفته بودن مسلمونی یعنی خوب نماز خوندن ، درست و صحیح وضو گرفتن .... من احکام خمس و زکات رو خوب بلد بودم ....خیلی هم خوب حدود حجاب رو میدونستم ....

با وجود کم بودن سن و سالم روزه ام رو میگرفتم .... چون دوست نداشتم سر از جهنم در بیارم !

من همه این کارا رو میکردم

دقیق ....

ولی نمیدونم چرا اصلا حس خوبی به من نمیداد !

نمیدونم چرا تکرار" الا بذکر الله .... " دلم رو آروم نمیکرد ....

مگه نمیگفتن اگه نمازم رو با تلفظ درست کلمات عربیش بخونم خدا ازم قبول میکنه و آروم میشم ؟؟؟

مگه نمیگفتن با گفتن " اهدنا الصراط المستقیم " توی راه درست پیش میرم ؟؟؟

یعنی اون راه درست بود ؟؟؟

که من هیچ وقت توی مسیرش آروم و شاد نبودم ؟؟

اصن چرا کسی به من نگفت " صراط مستقیم " دقیقا کدومه ؟؟

البته اگه بخوام راستش رو بگم ، گفتن بهم  .... ولی من اون صراط مستقیم رو اصلا دوس نداشتم ....

اونی که فقط به امید "بهشت" باید یه سری کارای خشک و بی روح رو انجام میدادم ....

گاهی فکر میکردم شاید اشتباه از منه ... من گناه کارم .... من درک درستی ندارم ... من مقصرم ... من دنبالش نرفتم ( همون جمله کلیشه ای که همیشه میگفتن )

ولی میدیم که همه اطرافیانم همینطورن ... توی شهرم ... کشورم ... توی تلوزیون حتی !!!

 چون به همه ی اونا همین حرفا دیکته شده بود عین من !!

 توی کتابای درسی خیلی دقیق آداب وضو و غسل گفته شده بود و صفحه ها توضیح ...

ولی از ایمان و عمل صالح فقط اسمش بود....

من از هیچ کس معنای دقیق ایمان رو نشنیدم ....

تقوا ...

صبر ...

همه میگفتن دروغ گو دشمن خداس

ولی هیشکی نمیگفت فایده "واقعی " راست گفتن چیه

من از " ایمان تقوا عمل صالح " که همیشه روی برگه امتحاناتم می نوشتم فقط اسمش رو بلد بودم


من این چیزای ظاهری رو اصلا دوس نداشتم و توی دلم میگفتم عجب دین سختی ....

این اوضاع برای من خیلی سخت بود ... خیلی ...

 نمیتونستم خیلی چیزا رو قبول کنم .... نمیتونستم آروم نبودن دلم رو با وجود انجام همه اون کارا ببینم ...

عادل بودن و مهربونی خدا رو نمیدیدم ....

چیزی که همیشه و همیشه اعتقادم بود رو دیگه قبول نداشتم  ...

و .....



و شاید الان هرچی که از آرامش و اعتقادم دارم مدیون اون شک و دلسردی باشم که یکی دو سال پیش نسبت به دین و اعتقاداتم داشتم .... :)




توی همه این سالا به قول آقای طباطبایی دین رو مثه یه آدم ناقص که بدن نامتوازنی داره ، به ما نشون داده بودن .....

نه فقط برای من

برای خیلی ها بوده و هنوزم هست ....

آدمی که سر بزرگ با دستا و تن کوچیکی داره رو تصور کنین  ... یا بالعکس... اصلا خوشایند نیست برای هیچکس

خب دینی که تعیین کننده همه حدود زندگی فردی و اجتماعی ما هس اگه اینطور باشه .....  !!

همیشه چیزای ظاهری که البته چندان قابل اهمیت نیستن به ما نشون میدادن و بزرگ کردن به امید اینکه ما از ظاهر به باطن و مفهوم دین برسیم و فک کنم علت دین زدگی این روزای خیلی ها همین باشه


من دین الانم رو خیلی بیشتر دوس دارم و ازش لذت میبرم...

وقتی دیدم باز شد و خیلی چیزا رو واضح تر دیدم و متوجه شون شدم دیدم که چه لذت هایی رو تا الان ا دست دادم و حیفم اومد که خیلی ها با وجود بالاتر بودن سن و حتی با داشتن تحصیلات بالا هنوزم خیلی چیزا رو اونجوری که باید نمیبینن ... البته مقصر اون ها هم نیستن ......


من الان محدود نیستم کارای تکراری و خشک نمیکنم و فکر نمیکنم حجابم و خیلی کارای دیگه ام مطابق میل خیلی ها باشه ولی فکر میکنم من و خدای من از هم خیلی راضی باشیم ...

الان من خیــــــلی آروم ترم

الان میدونم " راه درست " کدومه

الان بدون گفتن هیچ کلمه ای دلم آرومه که خدای من هست...

من هنوزم نماز میخونم ... ولی نه به عشق رسیدن به بهشت و اگه ترکش نمیکنم از ترس جهنم ...

الان همه ی دخترای بی حجاب به نظرم آدمای بدی نیستن و همه ی آدمای به ظاهر خوب رو قابل احترام نمیدونم ....

کتاب آسمونی و قابل احترام برای من فقط قران نیست ... من هر کتابی که لحظه ای معرفتم رو بالا ببره قابل احترام میدونم....

اگه دروغی نمیگم یا غیبتی نمیکنم ، چون دلیلش رو میدونم ...

اگه نفرتی به کسی ندارم ...اگه صبر میکنم ....

ایمان صبر ثواب گناه ... همه برام معنی جدیدی دارن

نمیگم من کاملم .... ولی این روزا و با این دیدم حال خیلی خیلی بهتری دارم .... فک میکنم راه درستم همینه ... راهی که من به خودم و خدام و زندگیم حس بهتری داشته باشم .......



*

قصد توهین به هیچ عقیده و هیـــــــــچ کسی رو ندارم و این پست رو فقط به خاطر خودم نوشتم که یه سری  چیزا یادم بمونه ....




+ نوشته شده در  جمعه یکم آذر 1392ساعت 22:14  توسط کیمیـــا  | 

درس خوندن من


بیشتر جزوه هایی که من دارم pdf هستن و خب برای درس خوندن باید یکی دو ساعتی پای سیستم بشینم

یعنی یه چیزی تو مایه های درس خوندن با اعمال شاقه ( درس گفتم ؟ )


حالا اینا هیچی ! من دو هفته س که میدونم چهارشنبه امتحان دارم و هیچی نخوندم تا امشب ! جزوه هم که pdf :((((((

الان شروع کردم به خوندن، یک ساعتی که خوندم متوجه شدن چیزی از انرژیم نمونده ( الان قدر جزوه های دست نویسم رو میدونم )

 مانیتور رو طی یک عملیات انتحاری آوردم پایین ! به حالت افقی درس خوندنم رو ادامه دادم !

یه چیزی تو این مایه ها

:درس:

البته من از ۲ به ۴ رسیدم:d

 

*

با نوشتن این پست معلوم شد که من لپتاپ ندارمــــــــــ :-؟؟

درباره پست قبل خیلی حرفا برا گفتن داشتم ولی این روزا انقده امتحان و گزارش کارو کلاس و این چیزا دارم که وقتی برام نمونده فقط برای نوشتن همچین پستایی !! وقت دارم

 

این رو هم حتما ببینین :|

یه نمونه از سرچای منه بین درس خوندن

عمه هم ندارم ^_^




+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آبان 1392ساعت 22:2  توسط کیمیـــا  | 

آ ر ا م ش . . .

همه آدما آرامش رو دوس دارن و همه تلاشهاشون واسه اینه که بتونن آرامش و آسایش بیشتری داشته باشن ... و طبیعتا هرکسی توی یه راهی برا به دست آوردنش پیش میره ....

(میدونم این حرفا خیلی کلیشه بود)

منم برای نزدیک شدن به آرامش و رهاییم از فکرای منفی خیلی کارا کردم و بیشتر این کارا هم تلاشی بوده برای بیشتر دونستن و درست کردن طرز فکر و دیدگاهم...

کتاب خوندم به تجربیات دیگران و برخورد اونا با مسائل دقت کردم و خیلی چیزای دیگه .... و نتیجشم تغییرات بزرگی توی نحوه فکر کردن و نظراتم شده

توی این چندسالی که واقعا دنبال تغییر مثبت تو خودم و زندگیم بودم به این رسیدم که باید خیلی از اخلاقای خودم رو عوض کنم تا اون تغییر ایجاد بشه و آرامش بیشتری داشته باشم نه اینکه دنبال تغییر دادن و بهتر کردن دیگران یا اوضاع بیرونی باشم ...

الان هم با توجه به عنوان وبلاگم دوس دارم بعد از این بیشتر تجربیاتی که توی این زمینه دارم و اینجا بنویسم تا هم تو خاطرم بمونن و هم این نتایج ارزشمند !! رو با دوستام شیر کرده باشم .. :">





+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آبان 1392ساعت 22:53  توسط کیمیـــا  | 

محرم

ﭘﯿﺎﻣﺒﺮ ﺍﮐﺮﻡ ﺻﻠّﻰ ﺍﻟﻠّﻪ ﻋﻠﯿﻪ ﻭ ﺁﻟﻪ ﻓﺮﻣﻮﺩ :
ﺑﺮﺍﻯ ﺷﻬﺎﺩﺕ ﺣﺴﯿﻦ ﻋﻠﯿﻪ ﺍﻟﺴﻼﻡ ، ﺣﺮﺍﺭﺕ ﻭ
ﮔﺮﻣﺎﯾﻰ ﺩﺭ ﺩﻟﻬﺎﻯ ﻣﺆﻣﻨﺎﻥ
ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻫﺮﮔﺰ ﺳﺮﺩ ﻭ ﺧﺎﻣﻮﺵ ﻧﻤﻰ شود ...


خوشحالم که باوجود همه تغییرات خوب یا بدی که داشتم هنوزم عشق امام حسین رو تو دلم دارم ...

این ایام رو تسلیت میگم



+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آبان 1392ساعت 22:20  توسط کیمیـــا  | 

مطالب قدیمی‌تر