X
تبلیغات
آرامش

آرامش

فراموشــــ ــــی

گاهي فراموش ميکنم که زمان کمي دارم....
خودم را آزار ميدهم و گاها عجيب حرص ميخورم... !!
از طرز نگاه کسي...حرفي ... طعنه اي ... از اينکه بايد برايم کاري ميکردند و نکردند و از برآورده نشدن انتظارهايم....
حرص ميخورم از دست خودم !!
از فکرهاي پريشان و بي معني ام ک بيشترشان حتي يکبار هم به دردم نخوردند و فقط باري شدند بر دوشم و مانعي بين من و خواسته هايم ....
انقدر سنگ دلند ک گاهي مرا از بهترين کسانم دور کردند و اين گمان را در ذهنم آوردند ک آنها آنطور که بايد نيستند...
آري ! گاهي واقعا فراموش ميکنم که زمانم محدود است ....

فراموشم مي شود.... فراموش ميکنم ......که قول دادم بودم همه آن فکرهاي بي معني و انتظارات نابجا را از خودم دور کنم
فراموشم ميشود که بايد محکم باشم و مهربان !
بايد آرام باشم
آرام آرام
گاهي آنقدر فراموشکار ميشوم  که انگار خيلي از حرفها و قول هايي که به خودم داده ام در حد شعار بوده....
فراموش ميکنم حرف و فکر ديگران ... نظر آنها درمورد من وکيفيت زندگي ام چندان هم مهم نيست!
مگر آنها باب ميل من عمل ميکنند و حرف ميزنند؟
آنها همانند که من مي پسندم؟
يا واقعا آنقدر موفق و کاميابند که فکر و نظر آنها مقياسي براي من باشد ؟
خيلي از آنهايي که به خيالم بزرگ بودند و فکر بزرگ داشتند !! اکنون ميبينم که نه ! من بچه بودم و در خيال خودم آنها را اسطوره هايي مي پنداشتم ..!
اما الان که من هم به جمع نه چندان جذابشان پيوستم و يکجورهايي بزرگ شدم ميبينم که کاملا در اشتباه بودم ...
آري فراموش کارم ولي ....
با وجود فراموش کاريم گاهي خوب به ياد مي آورم که خدايي هست....
خدايي که مرا از او مي ترساندند.... الآن ميبينم اگر همين خدا مرا آرام نکند قطعا راهي جز مردن ندارم براي رهايي از آشفتگي هايم ......
خداي مهربانم که هــــــــــــــــــر سختي ! هر سختي .... با او آسان ترين ميشود ......
خدايي که مثل بنده هايش تحقير کردن را بلد نيست......
قهر کردن و کم محلي را نميداند........
سرد بودن را نمي فهمد.......
خشن نيست........
با اينکه بالاترين درجه ها را دارد ولي فخر نميفروشد.......
نه گفتن را بلد نيست ....... مگر وقتي ميخواهد من را بهتر کند ... البته که  من عاشق اين نه ها هستم !
وقتي  ميگويد نه ،  وقتي سر راهم مشکل ميبينم ،  از ته دلم چنان خوشحال ميشوم که گويي بهترين ها نصيبم شده !
چون مي فهمم که وقت آموختن است !
به راستي مادرم خدا گونه مرا رشد داد !
امر و نهي ها و اخم هاي او فقط وقتي بود که اشتباه از من بود نه از او .....
 
خداي من دروغ نمي داند .....
کم حوصله نيست........
غيبت نمي کند......
دو رو نيست........
از همان اول دوستم داشته و هنوز عاشقانه مراقبم هست.......
چه ميخوام از اين بهتر ؟؟؟
خلاصه کنم ... او يک خوبي خالص است .... يک طلاي ناب .... به زبان و عقل ناقص من چه از اين بهتر ؟ آرامش مطلق خوبي مطلق .... هرچه در تصورم بهترين هست همان خداست....
ولي امان از من فراموشکار ....

که قدر لحظه هايم را نميدانم .... انگار هميشه تلنگري ميخواهم تا به خودم بيايم ....
از آشفتگي هاي وفکرهاي بيهوده دور شوم و بالا بروم ، بالاتر ... خودم را کنار بکشم از مسير فکرها و جريانات اين زندگي....
وقتي خودم را بالا ميکشم گاهي خنده ام ميگيرد !!
از اينکه انقدر غرق مسائل بيهوده و بي معني شده ام که خيلي لذت ها را فراموش کرده ام ! اقتدارم را از دست داده ام و وقتم با بطالت مي گذرد ....
امـــــا الان بالاتر هستم از همه ! از همه مشکلات و روزمرگي هايم .... خودم را در آنها گم نميکنم ....
وقتي از آن بالا نگاهشان ميکنم چقدر حقير و گاها بي معني اند و من چقدر از آنها جدا هستم و حس غرور ميکنم !
آن بالا همه چيز خيلي زيباتر بنظر ميرسد..... و شايد اين منم که از آنجا زيباتر بنظر ميرسم ....
آري من با خدا و يادش اين گو نه ام ....

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1392ساعت 12:11  توسط کیمیـــا  | 

آرامــــــش

یاد بگیر که قضاوت نکنی 

تا خودت آرامتر باشی

بیخیال اینکه دیگری کیست 

و چه میخواست 

بیخیال اینکه در پس نگاهش چه می گذشت...

بیخیال اینکه در موردت چه فکر میکرد

و بیخیال اینکه در موردش چه فکر میکنی!

مگه تو باید فکر کنی!؟

بگذار رهایت کنند آن همه سوالهای بی جواب

اینکه این چیست و آن کیست

هیچ وقت به جواب نمیرسد

تو میدانی که میفهمی

بگذار آن ها ندانند که میفهمی

شاید بهتر خودشان را معرفی کنند

و تو بازهم حق قضاوت نداری

مبادا که اشتباه کنی!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اسفند 1391ساعت 14:14  توسط کیمیـــا  | 

ســـــــــــــــــــــــــــــلامــــــــــــــ

بالاخره این امتحانا اجازه دادن من بیام نت

البته حدود 1هفته ای از تموم شدنشون میگذره ولی این ترم بعد از امتحانا حالم زیاد اوکی نبود . فک کنم دچار افسردگی امتحان شدم

ولی خدارو شکر نمراتم از 3ترم قبل خیلی بهتر شدن


این شعرو چندروز پیش از سایت برداشتم ، خیلی دوسش دارم  . اینجا میذارم شما هم بخونین :


هرگز نخواب کوروش

دارا جهان ندارد

سارا زبان ندارد

بابا ستاره ای در

7 آسمان ندارد


کارون ز چشمه خشکید

البرز لب فرو بست

حتی دل دماوند

آتش فشان ندارد


دیو سیاه دربند

آسان رهید و بگریخت

رستم در این هیاهو

گرز گران ندارد


روز وداع خورشید

زاینده رود خشکید

زیرا دل سپاهان

نقش جهان ندارد


بر نام پارس دریا

نام دگر نهادند

گویی که آرش ما

تیر و کمان ندارد


دریای مازنی ها

بر کام دیگران شد

نادر ز خاک برخیز

میهن جوان ندارد


دارا ! کجای کاری

دزدان سرزمینت

بر بیستون نوشتند

دارا جهان ندارد


آییم به دادخواهی

فریادمان بلند است

آما چ سود ،

اینجا نوشیروان ندارد


سرخ و سفید و سبز است

این بیرق کیانی

اما صد آه و افسوس

شیر ژیان ندارد


کو آن حکیم توسی

شهنامه ای سرآید

شاید ک شاعر ما

دیگر بیان ندارد


هرگز نخواب کوروش

ای مهر آریایی

بی نام تو ، وطن نیز

نام و نشان ندارد




+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم تیر 1391ساعت 10:30  توسط کیمیـــا  | 

می روم خسته و افسرده و زار، سوی منزلگه ویرانه خویش/ به خدا می برم از شهر شما، دل شوریده و دیوانه خویش/ می برم تا که در آن نقطه دور، شستشویش دهم از رنگ نگاه/ شستشویش دهم از لکه عشق، زین همه خواهش بیجا و تباه/ می برم تا ز تو دورش سازم، ز تو ای جلوه امید محال/ می برم زنده بگورش سازم، تا از این پس نکند یاد وصال/ ناله می لرزد، می رقصد اشک/ آه بگذار که بگریزم من، از تو ای چشمه جوشان گناه/ شاید آن به که بپرهیزم من، بخدا غنچه شادی بودم/ دست عشق آمد و از شاخم چید، شعله آه شدم صد افسوس/ که لبم باز بر آن لب نرسید، عاقبت بند سفر پایم بست می روم خنده به لب ‚ خونین دل/ می روم از دل من دست بدار، ای امید عبث بی حاصل... / عاشق شعرای فروغم . . .
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم خرداد 1391ساعت 13:31  توسط کیمیـــا  | 

حال دیشبم

به همه گفتم واسم دعا کنن،واسه همه دعا کردم . . . وقتی آخرش نوبت خودم شد . . . خواستم آرزو کنم . . . گریه م گرفت . . . نمیدونم 1لحظه غصه م شد واس خودم ، ک هیچ آرزویی نتونستم کنم. . . نه اینکه آرزو نباشه ولی یه حسی داشتم ، برام فرقی نداشت نتیجه این خواستنا شاید!شایدم اشتیاقی نداشتم . . . یاد سالای قبل افتادم،چقد حرف داشتم با خدا،چقد آرزو میکردم. . . چقد وضعیتم فرق داشت. . . الان لحظه های خوب کم ندارم ولی 1غصه ک همیشه تو دلت نگهش داشتی و واسه تازه نشدنش تظاهر ب خوشحالی کردی کافیه واسه همچین موقه هایی . . . حالم بد نیس،عالیم،این شبا بی گریه صفایی نداره. . . فقط حس "بی دل " بودن یکم غصه داره ، دلی ک 1 آرزو واسه خودش کنه . . .
+ نوشته شده در  جمعه پنجم خرداد 1391ساعت 13:8  توسط کیمیـــا  | 

سلااااااااااااممممممم

بالاخره بعد از ۱مدت تونستم بیام برا آپ . البته ۲.۳بار  خواستم بیام و لی بخاطر مشکلای بلاگفا نشد!

   خبب اول اینکه امروز تولدمههههه

پس تولدم مبااااااااااااااااااارک

دیشبم ۱جشن کوچولو داشتیم و با چندتا از آشناهامون دورهم بودیم...

ساقی جووونم مررررسی برا آپی که واس تولدم کردی

بزرگترین کادوی امسالم رو  هم پیشاپیش گرفتم....

 اونم سفر به مشهد بود

هفته پیش با خونوادم رفتیم مشهد و اوائل این هفته برگشتیم

خییییییییییییییییییلییییییییی زیااااااااااد بهمون خوش گذشت

ما همیشه تابستون رو رفتیم مشهد ولی اینسری که سفرمون زودتر افتاد خلیییلی بهتر شد  چون هم نسبت به تابستون خلوت تر بود هم هوا عاالی بود

اونجا که بودم حس خیلی خوبی داشتم مخصوصا وقت زیارت...

خلاصه اینکه یکی از بهترین مسافرتام شد

بماند که قبل اینکه بریم چقد با استادا حرف زدم تا برا میان ترما کمکم کنن و این حرفا

آخه باید امتحانا شنبه تموم میشد و ما برا ۱شنبه بلیط گرفتیم ... بعدش تاریخ چندتا امتحان جابجا شد و  افتاد روزایی که ما مشهدیم...

الانم کم کم واسه امتحانای ترم  آماده میشیم. ۲۰ خرداد شروع میشن تا ۲۰ تیر

برام دعا کنید که خوب بدم امتحانا رو آخه این ترم باید معدلم بالا بشه

 

خببب دیگه من برم چون دارم از کافی نت آپ میکنم

خدایا دووووست دارم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم خرداد 1391ساعت 10:53  توسط کیمیـــا  | 

فرصت ما تموم شده، باید از این قصه بریم / فرقی نداره منو تو کدوممون مقصریم / خاطره ها رو یادمه ، لحظه ب لحظه ، مو ب مو / هیچی رو یاد من نیار ، اونقد خرابم ک نگو / بد بودمو بدتر شدم ، میرم با پاهای خودم / میرم نمیدونم کجا ، آخ کم آوردم بخدا / دلگیرم از دست خودم ، کاش عاشقت نمیشدم / هر جوری میخواستم نشد ، از غم یه ذرم کم نشد / من موندم و تنهاییام ، از دنیا هیچی نمیخوام /عاقبت منو نگاه ، اشتباه پشت اشتباه . . .
+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391ساعت 1:32  توسط کیمیـــا  | 

چند جمله از کتاب اعتماد بنفس انتخاب کردم ، دوس دارم اینجا هم باشن : * آرام باشید و از زندگی لذت ببرید. آگاه باشید آن چه لازم است بدانید در زمان ، مکان و به شیوه ی درست برایتان آشکار خواهد شد. لوئیز ال هی * ایمان ، کلید آرامش و شالوده زندگی است. کتی ایرلند * آن چه من متوجه شده ام ، خوشبختی ، موفقیت و داشتن هدف در زندگی ،همگی مفاهیم درونی هستند. اگر شما آرامش درونی نداشته باشید ، هیچ چیز ندارید . . . وین دایر * با زندگی در لحظه اکنون ، آرامش را تجربه کنید. ریچارد کارلسون * زندگی کوتاه تر از آن است ک انسان آن را به خوشی و در آرامش نگذراند. لی میلتر * آن که در درون آسایش دارد ، همه دنیا را در آرامش میبیند. آنتوان سنت اگزوپری * این روزا خیلی اتفاقای خوبی پیش میاد . . . هوای ابری و بارونیم باعث شده همه چی قشنگ تر بشه . . . پیاده روی تو این هوا خییلی میچسبه . . . اگه سرعت نت بهتر شد حتما چندتا عکس از جاهایی ک میریم آپ میکنم.... خودم که عاااشقشون شدم ......... * رفتیم نمایشگاه کتاب . میخواستم یه کتاب فال حافظ بخرم . به دوستم گفتم اول باش یه فال میگیرم اگه خوب اومد میخرمش :d اتفاقا خییلی قشنگ اومد ولی همینکه اومدم برش دارم گوشیم زنگ خورد و با حرفایی ک شنیدم انقد سریع از اونجا اومدم بیرون ک کلا فراموشم شد. . . ولی حتما بازم میرم اونجا. * جدیدا خیلی فضولیای دیگران رو تو مسایل خصوصیمون حس میکنم. . . . . گاهی فک میکنم اینجور آدما چطور روشون میشه تا این حد تو زندگی دیگران دخالت کنن و نظر بدن! * شکر خدا ک از مدد بخت کارساز/برحسب آرزوست همه کارو بار دوست * خدایا دووووست دارم. . . . .
+ نوشته شده در  جمعه یکم اردیبهشت 1391ساعت 13:25  توسط کیمیـــا  | 

از حضرت علی علیه السلام پرسیدند: - واجب و واجبتر چیست؟ - نزدیك و نزدیكتر كدامند؟ - عجیب و عجیبتر چیست؟ - سخت و سختتر کدامند؟ ایشان فرمودند: - واجب، اطاعت از خدا و واجب تر از آن، ترك گناه است. - نزدیك، قیامت و نزدیك تر از آن، مرگ است. - عجیب، دنیا و عجیب تر از آن، محبت دنیاست. - سخت، قبر است و سخت تر از آن، دست خالی به قبر رفتن است. *دیروز ک رفتیم یونی استادمون نیومد و تونستیم بریم زیارت دانیال نبی.... خیییلی خوب بود..... کلا دیروز خیلی روز خوبی بود... اولش از نیومدن استاد و اینکه تو گرما بیخودی اومدیم اذیت شدیم ولی بعد بیخیال شدیم.رفتیم سایت یونی،بعدشم زیارت.آخرشم دچار خودشیفتگی شدیم و بجای غذای سلف خودمونو دعوت کردیم ب 1نهار حسابی.کلا با دوستام خوشید!‏ * برای محمد مهدی کوچولو دعا کنین....... * ممکنه ازطرف یونی بریم شیراز . خیلی دوس دارم که بریم... هم شیراز رو خییییلی دوس دارم هم مسافرات دانشجویی رو! البته از الان ک حرفشو زدم نگرانیای مامانم شروع شد!! مگه یه فرجی بشه که اجازه بده من برمممممم............ خدایا فراموشم نکن....
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391ساعت 21:19  توسط کیمیـــا  | 

جمعه شب : پارک.... هوا خیییلی خوب بود ، قرص ماهم کامل :x مثه همیشه خوش گذشت.... مخصوصا که اتفاقی یکی از آشناها رو دیدیم و تا دیر وقت دور هم بودیم . . . . . . . * شنبه صب : با دوستم رفتیم یونی.... با اینکه هوا گرررم بود ولی با دوستام خوش گذشت..... اتفاق خاصی نیفتاد.عصر ک برگشتم خونه انقد خسته بودم که فقط تونستم خودمو برسونم اتاقو استراحت...... کاش یونیمون تو شهر خودمون بوددد........ * شنبه شب : مهمون داشتیم . من چون هنوز خسته راه بودم این قسمتش بصورت مبهمی یادمه :d ولی تا اونجا ک یادم میاد حرف خواستگاری بود و این چیزا..... * امروز صب : بازار بودم. سرراه که رفتم پول بردارم عابر بانک کارتمو قورت داد! بعد از کلیی معطلی تو گرما کارتو گرفتم و اومدم.... یه خانومه محترم! دراومد به من ( که مهندس مملکتم :-> ) گفت تا قبل شما خوب کار میکرد!!!! من بنا به عادت همیشه که نمیذارم کسی از گل نازکتر بهم بگه ! :d خواستم یه چی بگم و بخاطر سنشون حرفی نزدم و اومدم... نمیدونستن من چندین بار بخاطر کمک به هم شهری ها و حتی هم کشوری ها ! در امر خطیر استفاده از عابر بانک مورد تقدیر و تشکر فراوان قرار گرفتم:-> حیف ک آدم متواضعیم ...!:d وگرنه براشون توضیح میدادم. * امروز چندتا از کتابای درسی رو خریدم.بخاطر سنگینی و البته قیمتشون! فکم افتاد.تا حالا کتاب ۸۰۰ صفحه ای پاس نکررردممم:(((((( * این آپ رو دوبار بطور کامل تایپیدم.البته توی تایپ دوباره خیلی جاهاش حذف شد.... فردا از صب زود تا عصر کلاس دارم:( این همه راه رفتن و اومدن خیلی سخته ولی خب مهندسی دردسر داره دیگه. خدایا دوووست دارم...:*
+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم فروردین 1391ساعت 20:51  توسط کیمیـــا  |